حكيم ابوالقاسم فردوسى
542
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
نيمروز ديگر بهاى آب كشى را خرج ميهمانان مىكند . ديگر جهودى است براهام نام كه مال و خواسته و زر و دينارش از شمار در گذشته اما چنان تنگ چشم و گداروست كه هيچ درويشى ريزهء نان او را نديده است و هيچ كس را به ميهمانى نمىپذيرد . شاه را كردار لنبك خوش آمد . و آزمون ، منادىگر را فرمود كه پيش بازارگاه بانگ زند كه هر كس از لنبك آب كش آب بخرد گزند مىبيند . آن گاه شهريار شب تنها به خانهء لنبك رفت و گفت : يكى از سپاهيان شاهم كه در راه از او جدا ماندهام و مىخواهم امشب ميهمان تو باشم . لنبك شاد شد و به خوشرويى و مهربانى گفت : اى سوار گُرد ، اگر ده تن نيز همراه داشتى همه را به گرمى پذيرا مىشدم . چون شاه به خانه درآمد لنبك جامى از آشاميدنى و كاسهاى خوردنى نزد او آورد چونان خورده شد ميزبان در زمان * بياورد جامى ز مى شادمان شاه از ميهمان نوازى و گرم رويى و گفتار خوش لنبك در شگفت شد ، و آن شب خوابيد . بامداد پگاه لنبك به تازه رويى به بهرام گفت : هنوز اسب تو خسته و مانده است امروز را نيز مهمان من باش ، و اگر از تنهايى ناشكيبايى كسى را به همزبانيت بياورم . شاه فرمود : امروز نزد تو خواهم بود . لنبك بر او آفرين كرد . از خانه بيرون شد و آب كشيد و به بازار برد . اما از بيم شاه هيچ كس آب از او نخريد . ناچار سفرهء چرمينى را كه از گردن زير مشك مىآويخت فروخت و از بهاى آن گوشت خريد ، به خانه آورد و پخت . چون بخوردند تا شب به مهربانى و مىخوارگى پرداختند . چون شب روز شد لنبك به دو گفت روز سيم شادباش * ز رنج و غم و كوشش آزاد باش بزن دست با من يك امروز نيز * چنان دان كه بخشيدهاى زرّ و چيز بهرام شادمان گفت : امروز نيز پيش تو مىمانم تا چون دو روز پيش به شادى و خوشى بگذرانم . لنبك بر او آفرين خواند . خندان ،